چاپ مطلب
گروه : خبر
/ دیدگاه
تاریخ : 19 خرداد, 1399 - 08:28
یادداشت پل هوایی برای تزیین نیست

صدای بوق بلندِ اتومبیل زنِ مسن را به خودش آورد؛ پشت سرش را نگاه کرد، تنها چند میلی متر با تصادفی وحشتناک فاصله داشت، راننده هم وحشت زده به او و صحنه ای که بیشتر شبیه معجزه بود نگاه می کرد؛ دقایقی بعد از اتومبیل پیاده شد، به سمت زن رفت و از اینکه او را سالم می دید خوشحال بود.

ترافیکال- راننده از زنِ مسن که مات و مبهوت نگاهش می کرد عذرخواهی کرد‌ و گفت: مرا ببخشید؛ باید بیشتر احتیاط می کردم؛ اگر باعث وحشت و آزار شما شدم معذرت می خواهم...
شاید راننده دلش‌برای ترس و وحشت زن سوخته بود...
زن هنوز در ناباوری و بهت به سر می برد، فقط توانست بگوید: تقصیر خودم بود پسرم...
شاهد گفت و گوی زنِ مسن با راننده بودم، من هم مثل آنها وحشت زده بودم، نظاره صحنه ای که می توانست جان یک انسان را بگیرد هم درد دارد.
کمی به عقب برمی گردم؛ ماجرا از این قرار است:
بسته های مداد رنگی‌را خریدم و از مغازه بیرون آمدم، در راه مدام به چشمها و لبخندهای کودکانی فکر می کردم که قرار است با هدیه من خوشحال شوند، حالم خوب بود تا اینکه به مسیری رسیدم که باید یک پل هوایی پیدا کرده و به آن طرف خیابان می‌رفتم.
خیابان شلوغ و پر رفت و آمد بود، سرعت اتومبیلها زیاد بود و راننده ها به سرعت از نگاهمان دور می شدند، چشمانمان را به اطراف چرخاندم، پل عابر پیاده شاید بیشتر از ۵۰۰ متر با من فاصله داشت.
 قدم هایم را آهسته برمی داشتم، زنی مسن توجهم را جلب کرد، اوهم مانند من قصد داشت به آن سوی خیابان برود اما برای عبور راه زمینی را انتخاب کرده بود.
تصور عبور از آن خیابان شلوغ سخت بود، زن با ترس و آهسته قدم هایی برداشت، زمانی که فکر می کرد می تواند قدمهایش را تند تر کرد اما تصورش غلط از آب در آمد و اتومبیلی با سرعت به او نزدیک شد، زن وحشت زده درجا خشکش زد، راننده به سختی اتومبیل را کنترل کرد، صدای ترمز وحشتناکی به گوش رسید...
خودم را به آنها رساندم، چهره بهت زده و حیران هر دو را دیدم، تا دقایقی‌هیچ کدام نتوانستند عکس العملی نشان دهند، راننده های دیگر‌بوق زنان از کنارشان عبور می کردند.
راننده اتومبیل را به حاشیه خیابان برد؛ زن به عفب بازگشت، هر دو به هم‌نگاه می‌کردند.
حرفهای راننده کمی‌زن را آرام‌کرده بود. 
تصویر خوبی نبود، وقتی دست زن را گرفتم تا او را باخودم به پل هوایی هدایت کنم سردی دستانش را حس کردم. 
گفت: بعد از سه ماه از خانه بیرون آمدم تا کمی حال و هوایم عوض شود؛ به خاطر زانودرد نمی توانم از پل‌هوایی استفاده کنم.
گفتم: اما تحمل پا درد آسانتر از تحمل این استرس و وحشت است. راننده آدم خوبی بود و برخورد خوبی هم با شما داشت، شاید اگر کس دیگری جای او بود نه آن برخوردخوب را داشت و نه می توانست سرعتش را کنترل کند.
حرفهایم‌را قبول داشت؛ آهی کشید و گفت: خدا پدرش‌را بیامرزد...
تا آن سوی پل هوایی و عبور از خیابان همراهی اش کردم.
دیگر نه مدادهای رنگی‌را به یاد داشتم و نه لبخندهای کودکانی که منتظرم بودند.
خیابان، اتومبیل های پر سرعت، زن و راننده و نگاه هایشان، پل هوایی؛ بوق های سنگین رانندگان، عذرخواهی راننده ای که مقصر نبود، همه و همه مانند نمایش از نگاهم‌عبور می‌کرد.
چه خوب می شد اگر به عاقبت کار بیندیشیم و بدانیم که شاید ما آن آدم خوش شانسی نباشیم که فرصت دوباره زندگی کردن را به دست بیاوریم.
سرعت بالا، اتوبان و رانندگان پر سرعت با کسی شوخی ندارد، یادمان باشد که پل های هوایی برای راحتی عبور و مرور ما احداث شده و جنبه تزیین ندارند.
زن‌مسن لحظه خداحافظی سکوت کرده بود، او حتی توان بیان کردن یک جمله را نداشت، با نگاهش از من فاصله گرفت.‌بدون شک پشت سر‌گذاشتن آن حادثه سنگین برایش شوکه کننده بود و تا مدتها از خاطرش نمی رود.
برای اینکه چنین‌لحظاتی را تجربه نکنیم‌ فقط کافیست دقت کنیم‌ و آینده نگر باشیم